فقر
سلام دوستان،همیشه یک سری اتفاقات یا یک سری مسائلی که در زندگی روزانه خود با آنها برخورد میکنیم ما رو یاد یه چیزایی میندازه خواه خوب خواه بد...مسئله ای هم که این روزها فکر من رو خیلی به خودش مشغول کرده فقره،فقری که باعث میشه که برای رهایی از اون دست به هر کاری بزنی،فقری که امروزه دامنگیر کل دنیاست چه کشورهای صنعتی و چه کشورهای جهان سوم،فقری که جنبش نود و نه درصدی وال استریت را بوجود آورد،جنبشی که دیگر از تبعیض های نظام سرمایه داری به ستوه آمده است و خواهان عدالت و برابری در جامعه است و اگر تقدیر اینچنین رقم خورده باشد پیروز خواهند شد...
از طرف دیگر یاد کشور عزیزمان افغانستان افتادم که فقر و نابرابری در آن بیداد میکند،مردی را دیدم که حتی یک دمپایی هم به پایش نداشت و یک پلاستیک سیاه را به دور پایش پیچیده بود،مرد دیگری که پول نمیخواست و فقط التماسم میکرد که اگر یک لقمه نان دارم به او بدهم،کودکی که دم مغازه ای ایستاده بود با یک گونی بر پشتش و منتظر بود که مردمانی که از مغازه نوشابه یا نوشیدنی دیگری میخرند و میخورند قوطی آلومینیومی اش را کجا می اندازند تا بردارد،زنی که از زیر چادر برقعش دعای خیر نثار مسافران میکرد تا بلکه پولی گیرش بیاید و مردان،زنان و کودکان بسیاری که همه جای شهر میدیدیشان و از اینکه نمیتوانی برایشان کاری انجام دهی بغض گلویت را گرفته بود و تنها کاری که میتوانستی این بود که لعن و نفرینت را نثار این دولت و دولتمردان نالایقش کنی که با اینکه نزدیک به یک دهه از بر سر کار آمدنشان میگذرد ولی هیچ کار مفیدی انجام نداده اند جز اینکه بر بدبختی و بیچارگی مردم اضافه کنند...وای بر دنیایی که معیار سنجش شخصیت انسان را پول مشخص میکند...
همیشه این موضوع من رو یاد این شعر زیبای دکتر علی شریعتی میندازه:
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است






زیر نامش بنویسید که او تنها بود