یک غزل...

دیگـر دعـای ریش سفـیدان اثر نکرد

چون خشکسالی از دل مردم گذر نکرد

شاید زمین مسجد بیچاره غصبی است

حتی نمـــاز خواهــش باران ثمر نکرد

هر شب دو برّه از رَمه ها کسر می شود

کابوسِ گرگ هم شب ما را سحر نکرد

چوپان روســتا به اهــالی دروغ گفت

اصــلاً خیــال گرگ به گلّــه نظر نکرد

جای تأسف است که دیگر در این دیار

دهقان برای حفظِ زمین ها خطر نکرد

دیگــر به هیـچ وجه تعـجب نمی کنم

بـودای پا شکـســته بلندی اگر نکرد

با بچه های قریه ی مان شرط بسته ایم

بازنده هر کسی است که از ده سفر نکرد

 

شاعر:عارف حسینی

شکر خدا...

شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند

با هم به سوی کعبه ی عزت روان شدند

شکر خدا که گردنه گیران محترم

بر گله های بی سر و سامان شبان شدند

شکر خدا که کم کَمک از یاد می رود

روزی که پشت نعش برادر نهان شدند

شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز

یکباره،پوست کنده بگویم،دکان شدند

یعنی دوباره دشمن سوگند خورده را

با استخوان سینه ی خود نردبان شدند

مانند یک دو خوان دگر بعد گیر و دار

بر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند

هر کس به گونه ای هدر داد آنچه داشت

یک عده هم که سگ نشدند استخوان شدند

شاعر: محمد کاظم کاظمی

 

منبع:نشریه فرهنگی - سیاسی بسیج پردیس فارابی دانشگاه تهران

 

پ.ن:امروز بالاخره کمر غول امتحانات خم شد،البته هنوز تا شکستن کاملش احتیاج به گذر زمان و امدادهای غیبیست...امیدوارم که شما هم با موفقیت امتحانات را پشت سر گذاشته باشید...

 

+=+

عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مرده‌ایم         

گرم کن هنگامهٔ دیگر که ما افسرده‌ایم

گر همه مرهم شوی ما را نباشی سودمند         

کز تو پر آزردگی داریم و بس آزرده‌ایم

لخت لخت است این جگر چون خود نباشد لخت لخت         

که مگر دندان حسرت بر جگر افشرده‌ایم

در نمی‌گیرد باو نیرنگ سازیهای ما         

گر چه ز افسون آب از آتش برون آورده‌ایم

وحشی آن چشمت اگر خواند به خود نادیده کن         

کان فریب است اینکه ما سد بار دیگر خورده‌ایم

شاعر:وحشی بافقی

ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم         

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند         

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود         

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است         

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن         

گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل         

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها         

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 

شاعر:وحشی بافقی


به یاد وطن

ازی قولا قولی خودون مو خوبه

روغونی زردی گوسفندون مو خوبه

ازی خامه و مربای شاری

قیماق و شیر مدگیون مو خوبه

ده تفریحگاه و پارکهای شی نموروم

امی ریشقه و بلدرغون مو خوبه

نمی شینوم ده خانه یی سیمانی

لبی تنور جیغی دیدگون مو خوبه

سوار نموشوم ده موتری تاکسی

خری سیاه اسپی قلجون مو خوبه

تحسین رهبر معظم انقلاب از شاعران افغانستان

تحسین رهبر معظم انقلاب از شاعران افغانستان

«زهرا حسین زاده»، «سیدفضل الله قدسی»، «ابوطالب مظفری»، «حمید مبشر»، «علی مدد رضوانی»، «سید حسن مبارز» و «محمد سرور رجایی» از چهره‌های شاخص شعر افغانستان بودند که در دیدار با رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه‌ای حضور داشتند و تعدادی از این شاعران اشعار خود را در حضور رهبر انقلاب قرائت کردند.

به گزارش روابط عمومی اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی به نقل از هادیان البرز: «حمید مبشر» از شاعران جوان افغانستان نخستین شاعر فارسی زبان غیر ایرانی بود که یک دو بیتی و یک غزل با عنوان «بهاریه» خواند:
بهاریه
بهار آمد در کوچه چتر گل بر سر
نوشته عید مبارک به روی حلقه در
گذشته از همه دنیا و با خود آورده
ستاره‌های قشنگی ز شهر پیشاور
بهار آمده از راه دور و می‌خندد
میان سبزه، کنار درخت، زیر گذر
سبد سبد گل سرخ و سفید آورده
لباس تازه به تن کرده است کوه و کمر
خدا کند که بیاید شبی به کلبه من
بگیرد از من دل خسته و نزار خبر
خدا کند که بماند همیشه در ده ما
مباد آنکه از این ده کند خیال سفر
مباد آنکه دلش بشکند از این مردم
مباد آنکه دلش بشکند از این کشور
«محمد کاظم کاظمی»، شاعر برجسته و مطرح افغانستان از دیگر چهره‌هایی بود که سروده «شمشیر و جغرافیا» را خواند که رهبر معظم انقلاب، کاظمی و اشعار او را تحسین کردند و فرمودند: «آن چیزی که بیشترین امید به آن است که مقصود را برآورد همین گفتن است، پراکندن فکر با این ابیات زیبا و توان شاعرانه بهترین راه برای تحقق این هدف است».
شمشیر و جغرافیا
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد
یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌
یک خاکریز بین تو و من درست شد
بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌
بین من و تو آتش و آهن درست شد
یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌
یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد
یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی‌
یک سو من ایستادم و دشمن درست شد
یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند
یک سو همه دگرمن و تورَن‌درست شد
آن طاق‌های گنبدی لاجوردگون‌
این گونه شد که سنگ فلاخن درست شد
آن حوضه‌ای کاشی گلدار باستان‌
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد
آن حله‌های بافته از تار و پود جان‌
بندی که می‌نشست به گردن درست شد
آن لوح‌های گچ‌بری رو به آفتاب‌
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب‌
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد
سازی بزن که دیر زمانی است نغمه‌ها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
دستی بده که گرچه به دنیا امید نیست
شاید پلی برای رسیدن‌، درست شد
شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان‌
با کاروان حلّه بیاید به سیستان‌
وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌
سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان‌«
ما شاخه‌های توأم سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان‌
با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوض‌های کاشی گلدار باستان‌
بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم
از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران
تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان‌
«زهرا حسین‌زاده» از شاعران مطرح افغانستان غزلی با عنوان «جزر و مد» را خواند که رهبر انقلاب پس از شعر خوانی زهرا حسین زاده، شکوفایی ادبی شاعران افغانستان را تحسین نموده و و فرمودند که البته پیش از این نیز این سابقه وجود داشته است.
جزر و مد
عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را
به شور آورده‌ای در من «…هو الله احد»ها را
ده‌ام را جنگ با خود برد، آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را
پدر پیوسته گاری را نصیب «سد معبر» کرد
و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را
کسی با نان افغانی نمک‌گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته کردم این سبدها را
همین امضای سروان رد مرزم می‌کند فردا
به شهرت باز دعوت می‌کنی ما نام بدها را؟
چه کیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتان آقا؟
اجازه! بشکند بادام چشمم جزر و مدها را
 

جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو         

گر نخواهی کبر را رو بی‌تکبر خاک شو

خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من         

هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو

هر کجا تو خشم دیدی کبر را در خشم جو         

گر خوشی با این دو مارت خود برو ضحاک شو

گر ز کبر و خشم بیزاری برو کنجی بخست         

ور ز کبر و خشم دلشادی برو غمناک شو

خشم سگساران رها کن خشم از شیران ببین         

خشم از شیران چو دیدی سر بنه شیشاک شو

لقمه شیرین که از وی خشم انگیزان مخور         

لقمه از لولاک گیر و بنده لولاک شو

رو تو قصاب هوا شو کبر و کین را خون بریز         

چند باشی خفته زیر این دو سگ چالاک شو

==================================

کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی نمی‌گویی         

کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمی‌جویی

دل افکاری که روی خود به خون دیده می‌شوید         

چرا از وی نمی‌داری دو دست خود نمی‌شویی

مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت         

چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی

چه با لذت جفاکاری که می‌بکشی بدین زاری         

پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چو خوش خویی

ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان         

دلا جویای آن شیری خدا داند چه آهویی

دلا گر چه نزاری تو مقیم کوی یاری تو         

مرا بس شد ز جان و تن تو را مژده کز آن کویی

به پیش شاه خوش می‌دو گهی بالا و گه در گو         

از او ضربت ز تو خدمت که او چوگان و تو گویی

دلا جستیم سرتاسر ندیدم در تو جز دلبر         

مخوان ای دل مرا کافر اگر گویم که تو اویی

غلام بیخودی ز آنم که اندر بیخودی آنم         

چو بازآیم به سوی خود من این سویم تو آن سویی

خمش کن کز ملامت او بدان ماند که می‌گوید         

زبان تو نمی‌دانم که من ترکم تو هندویی

 

شاعر:مولانا جلال الدین محمد بلخی

...

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی       آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگ‌دلان دیر رسیدی             چون دوستی سنگ‌دلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من          ز داغ فراق تو برآسود برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی            ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دلسوخته کردی           چون در دل من عشق بیفزود برفتی

شاعر:انوری

به بهانه روز کارگر، درد دل شاعر هموطن در غربت

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا

و خوب یاد گرفتم که کور و کر باشم
همیشه در دل این شهر، باربر باشم

و خوب یاد گرفتم که مفت کار کنم
که در حساب شما، سود بیشتر باشم

که تو بخوابی و من با خیال آشفته
به خواب پشت کنم، مردِ رُفتگر باشم

درون کوره بسوزم که با تمام وجود
ز خشت خشت بنای شما خبر باشم

بگو چگونه بمیرم برای شهر شما
که خوب جلوه کنم، خوب کار گر باشم؟

شاعر : علی مدد رضوانی

منبع:شبکه اطلاع رسانی افغانستان

ساغر هستی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست         

و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال         

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع         

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرومانده‌ست در دریای اشک         

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است         

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم         

ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست         

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست         

ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا         

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ         

دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق         

موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

 

شاعر:رهی معیری

یک بیت شعر

سالها ره میرویم و در مسیر            همچنان در منزل اول اسیر

                                                                               (مولانا جلال الدین محمد بلخی)

شعر

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم

 

دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم

بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم

 

پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم

ما کشته‌ی نفسیم و بس آوخ که برآید

 

از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت

 

ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم

دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست

 

نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم

ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت

 

ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند

 

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

واماندگی اندر پس دیوار طبیعت

 

حیفست دریغا که در صلح بهشتیم

چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند

 

یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم

ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

 

کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت

 

شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم

باشد که عنایت برسد ورنه مپندار

 

با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم

سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان

 

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

                              شاعر:سعدی

 

...

برای تو فدا کردیم جان‌ها / کشیده بهر تو زخم زبان‌ها
شنیده طعنه‌های همچو آتش / رسیده تیر کاری زان کمان‌ها
اگر دل را برون آریم پیشت / ببخشایی بر آن پرخون نشان‌ها
اگر دشمن تو را از من بدی گفت / مها دشمن چه گوید جز چنان‌ها
بیا ای آفتاب جمله خوبان / که در لطف تو خندد لعل کان‌ها
که بی‌تو سود ما جمله زیانست / که گردد سود با بودت زیان‌ها
گمان او بسستش زهر قاتل / که در قند تو دارد بدگمان‌ها

شاعر:مولانا جلال الدین محمد بلخی

زیباترین قسم

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب سپهری

...

به تنگ آمد دلم در سینه ، زندان این چنین باید

ز طبعم ناله می روید ، نیستان این چنین باید

انیسم آه و یارم درد و شامم اشک و صبحم خون

به خوان زندگی تعظیم مهمان این چنین باید

به یک ساغر بنای دین و دنیایم دهی بر باد

بنازم چشمت ای ساقی ! که طوفان این چنین باید

چه سر غلتیده بر خاکی ، چه دل آغشته در خونی

چه تن خسپیده بر خاری ، پریشان این چنین باید

به غفلت خفت در بستر ، ز کوشش رفت بر گردون

فرنگی آن چنان باید ، مسلمان این چنین باید

گهر می ریزم از مژگان چو اختر در دل شب ها

به شام تیره بختی ها چراغان این چنین باید

ز سودای دیار و یار بر خود می زنم  آتش

دل آتش مزاج خانه ویران این چنین باید

خلیل الله خلیلی

 

هیچ دیواری چو دیوار خدا کوتاه نیست

هیچ‌کس از حال و وضع دیگران آگاه نیست
گر شود آگاه هم، گوید مجال آه نیست

بی‌دلیل آدم نمی‌افتد به یاد دیگران
هیچ‌کس را شوق افتادن میان چاه نیست

نیست شیرین کام تو فرهاد، با شیرین شدن
آن‌که از امروز با تو گاه هست و گاه نیست

کار شطرنج است بازی دادنِ بازیگران
کیش و ماتش در ید جاه و جلال شاه نیست

هرکه پا کج می‌گذارد، داکتر باید روَد
تا بفهمد مشکل از پاهاش هست، از راه نیست

راه‌ها هموار از لطف اداره‌ی راه شد
گر تو می‌افتی زمین تقصیر خلق‌الله نیست

هرکه سر در آخور خود کرد حتماً نیست گاو
گاو را این سربه‌زیری جز برای کاه نیست

حق خود را می‌برد دارا از اموالِ ندار
در طریقت لقمه چیدن جای هیچ اکراه نیست

آن‌که دارد اعتباری خاک پایش شو؛ که گفت
زیر پای مردم دنیا عبادتگاه نیست؟!

هیچ بالادست پایین‌دستِ خاک افتاده را
چاپلوسی کرد اگر، این‌گونه خاطرخواه نیست

راه‌ها دارد برای دل به دست آوردنش
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

آخرش کوتاه اگر شد دستت از دامن، مرنج
هیچ دیواری چو دیوار خدا کوتاه نیست

هرچه می‌خواهد دل تنگت به درگاهش بنال
هیچ صاحب منصب و دارا در آن درگاه نیست

منبع:شبکه اطلاع رسانی افغانستان

غزلی زیبا و عاشقانه از خواهر خوب و ارجمندم سرکار خانم حمیده میرزاد

آپلود,آپلود عكس,آپلود سنتر,آپلود فايل,آپلود دائمي

وبلاگ شخصی ایشان

جان پدر بکوش که قاچاقبر شوی

جان پدر بکوش که قاچاقبر شوی
تا راهگم نباشی، کی راهبر شوی؟

کی گفته ام که در پی کسب علوم باش؟
زیرا اگر علیم شدی، در بدر شوی

گر خواستی مناصب عالی و روغنی
باید به اقتضای زمان، لندغر شوی

یک جرعه آب مفت به خلق خدا مده
گر ممسک و خسیس شدی، معتبر شوی

با (مافیا)ی منطقه، آخور شریک شو
گر بارکش نداشت، تو باید که خر شوی

در مکتب خیانت و تزویر و اختلاس
باید که امتحان بدهی، نامور شوی

گر خواستی به آغل ملت شوی وکیل
در فاضلاب جامعه باید که تر شوی

دروازه بان فلتر پی، آر، آر شو
تا قهرمان نقض حقوق بشر شوی

 

منبع:شبکه اطلاع رسانی افغانستان

یک مهاجر افغان: با تو به درددل می‌نشینم ای همسایه!(شعر)    

      به گزارش اخبار مهاجرین از تریبون مستضعفین در پی ممنوعیت اقامت شهروندان افغان در ۱۴ استان ایران، یک مهاجر افغان به زیانی شاعرانه از نحوه‌ی برخورد ایران و ایرانیان با مهاجران افغان گله کرده است.

      متن گلایه‌های شعرگونه‌ی این مهاجر افغان که در شبکه‌های اجتماعی در حال انتشار است را در ادامه می‌خوانید:

با تو به درد دل می‌نشینم
ای همسایه !
تا شاید
آن حس انسان‌دوستی و عدالت را
که به نامش
از قران آیه بر می‌گیری
و به‌خاطرش
با دنیا به مجادله بر می‌خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن‌زار سبز شهرم به خون پدر و صدها مثل او به لاله‌زاری مبدل گشت
وقتی به من گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده‌ی طبیعت‌ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن‌هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با آخرین رمق‌های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس‌های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آن را با مرز تقیسم کرده‌ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست‌گیریت در روزهای ناامیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگزاری خواهم نمود
از فرط بی‌پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را به فراموشی سپردم
«تشکر»هایم به «مرسی»
و «نان چاشت»ام به «نهار» مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی و چتنی و چای سبز
به زرشک‌پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله‌های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه‌های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی ناامید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد نکاح بست و
در جنگ عراق، برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته‌ام
سال‌هاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سال‌هاست
که نامم را به فراموشی سپرده‌ام و
لقب «مشدی» را به نامم گره زده‌اند
سال‌هاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه آورد
ولی تو
همان بی‌خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آن‌که فروغ چشمانم را با دوختن کفش‌هایت
با آن‌که قوت دستانم را در غرس نهال در باغ‌هایت
با آن‌که قامت استوارم را در به پا خواستن دیوارها و ساختمان‌ها و خانه‌هایت
با آن‌که صبر و تحملم را در شنیدن کنایه‌ها و کینه‌توزی‌هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه‌ای
جرقه زودگذر انسان‌دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو «اوفغونی»ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله‌به‌دوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی‌خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته‌ای
و هنوز هم
با نفرتی سی‌ساله
احساساتم را به بازی می‌گیری
دروازه‌ی مکتب را به روی کودکم می‌بندی
بساطی را که نان شکم‌های گرسنه‌ی اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می‌اندازی و
دست‌هایم را با تهدید «رد مرز» نمودن می‌بندی و
اشک‌هایی را که با خاک سرک‌های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می‌کند
با تمسخر می‌نگری و می‌گویی
«شما به حرف نمی‌فهمید»
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می‌کوبی و
بر یزید و یزیدیان لعنت می‌فرستی
از بی‌عدالتی دیگران سخن می‌گویی
ولی هرگز در صف‌های دکان‌ها
در داخل اتوبوس‌های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی‌بینی
که از ترس تو
اهانت‌های تو را
تلخ‌تر از زهر
فرو می‌بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو می‌کند
تا مبادا
پنجه بر سمت‌اش دراز کرده بگویی
«به کشورت برگرد اوفغونی پدرسوخته»
می‌روم
ولی
درخت‌های سبز و بلند کرج
سرک‌های پاکیزه‌ی تهران
پارک‌های خرم و زیبا
خانه‌های مجلل بالاشهر
نان‌های گرم نانوایی
کفش‌های راحت چرمی
پتلون‌های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج‌های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می‌روم ولی حاصل دست‌های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می‌روم
چه می‌دانی
شاید روزی تو
به دروازه‌ی شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم آموخت
وانگه
تو درد دربه‌دری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یک بار
برای لحظه‌ای کوتاه‌تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده‌ها سال رنج مرا
به‌آسانی
خواهد پرداخت

منبع:پرستوی مهاجر(اخبار مهاجرین)

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گریابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیز تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش بحرام ار خود صورتگر کین باشد

جام می وخون دل هر یک به کسی دادند
در دایرۀ قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب وگل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقۀ پیشین تا روز پسین باشد

شاعر:حافظ شیرازی

پ.ن:ما ز یاران چشم یاری داشتیم...!!!

upload photo,uplaod pictures,upload image,image hosting,photo uploads

پ.ن:شعر فوق را یکی از دوستان و همراهان همیشگی .::به رسم غربت::. در وصف این بنده ی حقیر سروده و تقدیم نموده است،دوست عزیز و بزرگوار یک دنیا تشکر

بقایای پیکر استاد خلیلی به کابل منتقل شد.

      بقایای پیکر استاد خلیل الله خلیلی شاعر پرآوازۀ افغانستان از پاکستان به افغانستان انتقال داده شد.
      استاد خلیل الله خلیلی به روز چهاردهم ماه ثور سال هزار و سیصد و شصت و شش هجری خورشیدی در شهر اسلام آباد چشم از جهان فروبست.
      وزارت اطلاعات و فرهنگ گفته است که قرار است بروز دوشنبه در نشست شورای وزیران در باره بخاک سپاری بقایای پیکر این شخصیت بلند پایه فرهنگی کشور تصمیم گرفته شود.

      به گزارش طلوع نیوز ، استاد خلیل الله خلیلی فرزند میرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک در سال ۱۲۸۴ هه . ش در باغ جهان آراء کابل چشم به جهان گشود.
      مادرش از کوهستان کاپیسا و پدرش از جبل السراج ولایت پروان بوده است.

      خلیلی در هفت سالگی مادر را از دست داد و در یازده سالگی پدرش در زمان سلطنت امیر امان الله خان از سوی حکومت کشته شد و تمام اموال و دارایی اش مصادره گردیده و حتی خودش را نیز از رفتن به مکتب محروم کردند.اما استاد خلیلی ادبیات فارسی و دیگرعلوم مانند منطق ، تفسیر و حدیث را از استادان زمان خود فراگرفت.شانزده ساله بود که در مکتب میربچه کوت به کار معلمی پرداخت ، بعدا ازخود لیاقت نشان داد و در وزارت مالیه به حیث منشی مخصوص و سپس به حیث مستوفی در مزار شریف مقرر شد و نیز برای مدتی به صفت حاکم مزار شریف کار کرد.

      استاد خلیل الله خلیلی سیزده سال را در صدارت کار کرد اما پس از آن مخالفت های سیاسی سبب شدند که چهار سال را در تبعید و زندان سپری کند، پس از این مدت به حیث معاون دانشگاه کابل ، رییس مستقل مطبوعات افغانستان ، مشاور مطبوعاتی محمد ظاهر شاه ، وکیل مردم در پارلمان و برای مدتی هم به عنوان سفیر افغانستان در عراق و عربستان کار کرد.

      با کودتای هفت ثور و سرنگونی حکومت محمد داود خان، استاد خلیلی به نیوجرسی امریکا رفت اما سالهای آخر عمرش را در پاکستان و در میان مهاجران افغانستان سپری کرد.

      استاد خلیل الله خلیلی به روز چهاردهم ماه ثور ۱۳۶۶ هه . ش در یکی از شفاخانه های اسلام آباد پاکستان چشم از جهان فروبست و در پشاور پاکستان به خاک سپرده شد.

      از استاد خلیلی شصت و دو اثر منظوم و منثور در عرصه ‌های مختلف هنر، ادب، سیاست، فلسفه و عرفان به جامانده اند که بیشتر شان در داخل و خارج از کشور به چاپ رسیده‌ اند.

منبع:شبکه اطلاع رسانی افغانستان

 

پ.ن:روحش شاد و یادش گرامی باد...

پُر بی کسم امروز...

پُر بی کسم امروز،کسی را خبرم نیست

آتش به سر خاک،که آن هم به سرم نیست

رحم است به نومیدی حالم،که رفیقان

رفتند به جایی که آنجا گذرم نیست

ای کاش فنا بشود افسانه ی یأسم

می سوزم و چون شمع امید سحرم نیست

حرف کفنی می شنوم،لیک ته خاک

آن جامه که پوشد نفسم را،به برم نیست

چون گردن مینا چه کشم غیر نگونی؟

عالم همه تکلیف صداع است و سرم نیست

وهم است که گُل کرده ام از پرده ی نیرنگ

چون چشم،همین می پرم و بال و پرم نیست

جایی که دهد غفلت من عرض تجمّل،

نُه بحر،جز افشردن دامان ترم نیست

آگه نیم از داغ محبت،چه توان کرد؟

شمعی که تو افروخته ای در نظرم نیست

از کشمش خلد و جحیمم نفریبی

دامان تو در دستم و دست دگرم نیست

گویند دل گمشده پامال خرامی است

فریاد،در آن کوچه کسی راهبرم نیست

در عالم عنقا همه عنقاصفتان اند

من هم پی خود می دوم اما اثرم نیست

هر چند کنم دعوی خلوتگه تحقیق،

چون حلقه به جز خانه ی بیرون درم نیست

بی مرگ به مقصد چه خیال است رسیدن؟

من عزمِ دلی دارم و دل دِیر و حرم نیست

تمثال من این بود که چیزی ننمودم

از آینه داران تکلّف خبرم نیست

بیدل،چه بلا عاشق معدومی خویشم

شمعم که گُلی به ز بریدن به سرم نیست

شاعر:بیدل دهلوی

بیخودی...

بیخودی پرسه زدیم ، صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم ،سهممان کم نشود
ما خدا را با خود ، سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم ، ما به هم بد گفتیم
ما حقیقت ها را ، زیر پا له کردیم
و چقدرحظّ بردیم ، که زرنگی کردیم...
روی هرحادثه ای ، حرفی از مهر زدیم
از تو من می پرسم ، ما که را گول زدیم؟؟؟

قومي كه حقير است، مكرم شدني نيست...

قومي كه حقير است، مكرم شدني نيست
اين مردم ماتم زده، بي غم شدني نيست
نفع همه، بر قوم، مقدم شدني نيست

ني ني به خدا هيچ فراهم شدني نيست
زين وعده ي بسيار، يكي هم شدني نيست

از منزل مقصود، نداريم نشاني
تا چند بسازيم به اين روز چلاني؟
يك بار نشد از ته دل خانه تكاني

گيريم كه افتاده به كف بانك جهاني
يك مرد از اين طايفه، حاتم شدني نيست

داري خبر از طينت اين خاك فروشان؟
يك عمر ز پستان ادب، شير بچوشان
در ديگ هنر كرده و صد سال بجوشان

نكتايي و شلوار به بوزينه بپوشان
يك عمر به مكتب ببر، آدم شدني نيست

تا چند بود ناله ي غم، خانه به خانه؟
تا چند به غمخانه فسون است و فسانه؟
تا چند به بيگانه كني عذر و بهانه؟

برخيز و به هم ريز كه تا نظم زمانه
بر هم نخورد پاك، منظم شدني نيست

كو نظم و نظامي كه به مردم نرسد جور؟
بر هيچ سوالي نبود پاسخ في الفور
بر دهكده، ارباب ندارد نظر غور

خوشحال از افزايش ظلميم در اين دور
چيزي كه فراموش نشد، كم شدني نيست

واشنگتن و لندن نبود قبله ي رازش
بر قبله ي جعلي نبود روي نيازش
بر كعبه ي حق، هر چه بجا بوده نمازش

خواهي بزنش گردن و خواهي بنوازش
اين سر، به قدمهاي كسي خم شدني نيست

تو در پي آزاري و من در پي امداد
تو در پي تخريبي و من خواهمت آباد
تو در غم امحايي و من در پي ايجاد

خواهي تو مرا بنده و من خواهمت آزاد
آنهم شدني نيست و اينهم شدني نيست

      در قسمت نظرات سایت هم یکی از شاعران توانمند کشور عزیزمان افغانستان چند بیتی سروده بود که مشابه با شعر بالاست،جهت استفاده ی دوستان آنرا هم در اینجا قرار میدهم:

این ملت مظلوم چرا خانه خراب است
چشمان مصیبت زدگان جمله پُرآب است

دل دربر هر هموطن ما چو کباب است
اهریمن این خاک همه مست شراب است
برخیز که این گوره خران سم شدنی نیست

در راس امور نیک نگر جمله خران است
بی نوخته و افسار به هر سمت روان است

ازخاطر دالر بنگر هر سو دوان است
"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است"
این ظلم و خیانت بخدا کم شدنی نیست

تاکی همه ازترس سگالان خموشیم
دشمن همه چون گُربه و ما جملگی موشیم

شرم است که بی اذن عدو آب ننوشیم
ننگ است که با دشمن خونخوار بجوشیم
برخیز و به پا شو که عدو ماندنی نیست

ث م ر

پ.ن شعر اول:نام شاعر درج نشده بود،هر کس هست خدایش سلامت و کامکار بدارد،انشاء الله

پ.ن شعر دوم:متاسفانه نام کامل این شاعر هم درج نشده است و به اختصار بیان شده است،خداوند این شخص را هم سلامت و کامکار بدارد،انشاء الله

منبع:شبکه اطلاع رسانی افغانستان