به تنگ آمد دلم در سینه ، زندان این چنین باید

ز طبعم ناله می روید ، نیستان این چنین باید

انیسم آه و یارم درد و شامم اشک و صبحم خون

به خوان زندگی تعظیم مهمان این چنین باید

به یک ساغر بنای دین و دنیایم دهی بر باد

بنازم چشمت ای ساقی ! که طوفان این چنین باید

چه سر غلتیده بر خاکی ، چه دل آغشته در خونی

چه تن خسپیده بر خاری ، پریشان این چنین باید

به غفلت خفت در بستر ، ز کوشش رفت بر گردون

فرنگی آن چنان باید ، مسلمان این چنین باید

گهر می ریزم از مژگان چو اختر در دل شب ها

به شام تیره بختی ها چراغان این چنین باید

ز سودای دیار و یار بر خود می زنم  آتش

دل آتش مزاج خانه ویران این چنین باید

خلیل الله خلیلی