...
به تنگ آمد دلم در سینه ، زندان این چنین باید
ز طبعم ناله می روید ، نیستان این چنین باید
انیسم آه و یارم درد و شامم اشک و صبحم خون
به خوان زندگی تعظیم مهمان این چنین باید
به یک ساغر بنای دین و دنیایم دهی بر باد
بنازم چشمت ای ساقی ! که طوفان این چنین باید
چه سر غلتیده بر خاکی ، چه دل آغشته در خونی
چه تن خسپیده بر خاری ، پریشان این چنین باید
به غفلت خفت در بستر ، ز کوشش رفت بر گردون
فرنگی آن چنان باید ، مسلمان این چنین باید
گهر می ریزم از مژگان چو اختر در دل شب ها
به شام تیره بختی ها چراغان این چنین باید
ز سودای دیار و یار بر خود می زنم آتش
دل آتش مزاج خانه ویران این چنین باید
خلیل الله خلیلی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۸ ساعت 23:3 توسط غضنفر ابراهیمی
|
زیر نامش بنویسید که او تنها بود