پُر بی کسم امروز...
آتش به سر خاک،که آن هم به سرم نیست
رحم است به نومیدی حالم،که رفیقان
رفتند به جایی که آنجا گذرم نیست
ای کاش فنا بشود افسانه ی یأسم
می سوزم و چون شمع امید سحرم نیست
حرف کفنی می شنوم،لیک ته خاک
آن جامه که پوشد نفسم را،به برم نیست
چون گردن مینا چه کشم غیر نگونی؟
عالم همه تکلیف صداع است و سرم نیست
وهم است که گُل کرده ام از پرده ی نیرنگ
چون چشم،همین می پرم و بال و پرم نیست
جایی که دهد غفلت من عرض تجمّل،
نُه بحر،جز افشردن دامان ترم نیست
آگه نیم از داغ محبت،چه توان کرد؟
شمعی که تو افروخته ای در نظرم نیست
از کشمش خلد و جحیمم نفریبی
دامان تو در دستم و دست دگرم نیست
گویند دل گمشده پامال خرامی است
فریاد،در آن کوچه کسی راهبرم نیست
در عالم عنقا همه عنقاصفتان اند
من هم پی خود می دوم اما اثرم نیست
هر چند کنم دعوی خلوتگه تحقیق،
چون حلقه به جز خانه ی بیرون درم نیست
بی مرگ به مقصد چه خیال است رسیدن؟
من عزمِ دلی دارم و دل دِیر و حرم نیست
تمثال من این بود که چیزی ننمودم
از آینه داران تکلّف خبرم نیست
بیدل،چه بلا عاشق معدومی خویشم
شمعم که گُلی به ز بریدن به سرم نیست
شاعر:بیدل دهلوی
زیر نامش بنویسید که او تنها بود