صبح روز دوشنبه ۲۵ مهر بود که برای گرفتن جواب خروجی خودم و خواهرم رفتم پلیس مهاجرت و گذرنامه ناجای تهران،تقریبا نزدیکای ساعت ۱۰ صبح بود که پلیس مهاجرت مهر خروج رو روی پاسپورتامون زد،بعدش با خواهرم تماس گرفتم که آماده بشه برای رفتن...برگشتم کرج،رفتم ترمینال شهید کلانتری و دوتا بلیط برای ساعت ۵ غروب به مقصد مشهد گرفتم،اونوقت رفتم خونه و با خواهرم ساک و وسایل سفر رو گرفتیم و اومدیم ترمینال،اتوبوس نزدیکای ساعت ۶ غروب از کرج راه افتاد و ساعت ۸ صبح سه شنبه ۲۶ مهر رسیدیم مشهد،از اونجاییکه اولین بارمون بود که میرفتیم افغانستان و  میترسیدم به شب بخوریم نتونستیم بریم زیارت،با کلی پرس و جو یه تاکسی گرفتیم که ما رو برد زیر پل صنعتکاران،ماشینای مرز دوغارون از اونجا میرفت،ساعت ۹ صبح از مشهد مستقیما راه افتادیم سمت مرز،مسیری ۲۴۰ کیلومتری...ساعت ۱بعدازظهر رسیدیم مرز دوغارون،رفتیم کمپ سازمان ملل برای گرفتن کمکامون...نفری ۱۵۰ دلار دادن با ۴۶۰۰۰ تومن هم پول ایران،سه نسخه فرم برای گرفتن بقیه کمک ها در هرات و دوتا بطری آب معدنی بزرگ که از تشنگی تو راه تلف نشیم...کلی هم راهنماییمون کردن که یه وقت سرمون کلاه نره...بعد فرمها رو بردم به کمپی که تو نقطه صفر مرزی بود تا ثبت بشه...بعد از زدن مهر خروج در مرز ایران و مهر ورود در مرز افغانستان حالا دیگه ما دَ افغانستان بودیم،دَ وطنمان،دَ کشورمان...اولش خیلی میترسیدم،ترسی که تمام وجودم را گرفته بود،دور و برمان را تمام پسربچه های کوچکی گرفته بود که برای در آوردن نان خانواده شان با فرغون اثاث مسافران را جابجا میکردند...اتوبوس اتوبوس مردان مجرد و دارای برگ بازگشت بودند که سر مرز خالی میشدن،تعداد کمی هم خانواده...ما چون پاسپورت داشتیم باید به داخل یک ساختمان اداری میرفتیم برای بقیه کارهایمان اما بی مدرکها از پشت ساختمان به داخل خاک افغانستان هدایت میشدن...داخل ساختمان شدیم،اولین موجوداتی که دیدم دو تا سرباز ایتالیایی با هیکل هایی به اندازه خرس بود با ترجمانشان...بعد داخل یک اتاق رفتیم،از تمام انگشت هایمان اثر انگشت کامپیوتری گرفتند،هم یکجا و هم جدا جدا،از چشم هایمان عکس گرفتند و همچنین از خودمان...نپرسیدم به چه خاطر است،چون از دوستان شنیده بودم برای تذکره الکترونیکی است...تا اینجا که برخورد همه مسئولین امر با ما خوب بود...کارمان در سر مرز تمام شد،داخل همان ساختمان ۲۷۰۰۰ تومن ایران را به ۱۰۰۰ افغانی برای داشتن کرایه موتر صرف کردم،ترجیح دادم بقیه پول را در جایی مطمئن در خود هرات صرف کنم،حالا باید دنبال موتر میگشتیم تا ما را به هرات ببرد،تقریبا ۲۰۰۰ متری تا ایستگاه موترها راه بود،در این مسیر با صرافها،سیمکارت فروش ها و کردیت فروش ها،پسر بچه های فرغون بدست و افرادی مستمند برخورد کردیم،کم کم هم ترسم ریخت و هم به وضعیت مردمان کشورم پی بردم...در یک دشت در کنار سرک اصلی که به سمت هرات میرفت تعداد زیادی موتر بود که میگفتند اینجا ترمینال است،جاییکه با تصور ما از ترمینال در ایران،زمین تا آسمان فرق داشت...اول از همه سیمکارت هایمان را با سیمکارتهایی که خواهرم از دوستانش گرفته بود بدل کردیم،من اتصالات را برداشتم و خواهرم ام تی ان را...اول از همه باید به اقوام زنگ میزدیم تا بفهمیم باید کجا و چطوری برویم،اما هیچکدامشان جواب ندادند،در آخر به شماره یکی از همسایه های قدیممان در ایران زنگ زدیم که الان در هرات بود،گوشی را برداشت و آدرس گرفتیم...بعد با راهنمایی یک هموطن هزاره که با دیدن ما به طرفمان آمد سوار یک موتر شدیم،۴ نفر صندلی عقب،من و خواهرم صندلی جلو،یک نفر بغل دست راننده و یک نفر هم در صندوق عقب ،جمعا ۹ نفر!!!راه افتادیم،مسیری ۱۲۲کیلومتری و سر راست از میان کوهپایه ها ...راننده واقعا آدم خوبی بود،مثل یک راهنما در مورد همه مناظر و مناطق دور و بر سرک اصلی توضیح میداد،از چاه نفت دوران شوروی گرفته که سرش بسته مانده بود تا کارخانه سیمان زمان داودخان که خوابیده بود،از روستاهای در طول مسیر و مردمانشان و شغل و کسب و کارشان و همچنین از حضور نیروهای بیگانه در کشور و اتفاقات جاری آن...در طول مسیر چندین زره پوش و نفربر امریکایی را دیدیم که به طرف پایگاهشان در سر مرز میرفتند،کوچی ها را دیدیم که در اطراف سرک اصلی خیمه زده بودند و گوسفندها و شترهایشان در دشت مشغول چرا بودند و خانه هایی که ۹۹درصد آنها گِلی بودند...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      تقریبا نزدیک ۶ غروب بود که به هرات رسیدیم،مسیر ورودی شهر در دو طرف سرک اصلی پر بود از موتر فروشی در دل دشت،هم موترهای سواری و هم موترهای سنگین برای حمل بار و مسافر...به دروازه ملک رسیدیم،از آنجا موترهای شهرک جبرئیل(المهدی)را سوار شدیم،مسیری ۱۰ دقیقه ای،بعد از پیاده شدن از موتر به همسایه قدیممان زنگ زدیم،آمد دنبالمان،آن شب را آنجا ماندیم،اتفاقا آنها فامیل ما را در شهرک جبرئیل می شناختن،صبح چهارشنبه ۲۷ مهر به همراه او رفتیم درِ دکان خواروبار فروشی فامیلمان،بعد به اتفاق فامیلمان اول رفتیم به یک عمده فروشی در شهرک جبرئیل برای صرف پول(کلی تو ذهنم حساب کتاب کردم تا بالاخره توانستم از نرخ های صرف و تبدیل مقادیر پولی افغانستان در برابر پول ایران و بالعکس سر در بیارم)،از آنجا به خود شهر هرات و به طرف کنسولگری ایران رفتیم،خوشبختانه خلوت بود،شماره فکس هایمان را دادیم،با پرداخت ۱۵ یورو اضافی برای هر نفر(جمعا ۴۵ یورو برای هر نفر)درخواست ویزای فوری دادیم،فیش بانکی را گرفتیم،اول رفتیم آزمایشگاه برای آزمایش خون(نفری ۵۰۰ افغانی گرفت یعنی دو نفر ۲۷۰۰۰ تومن )،گفتن تا برید پول بانک رو بریزید جواب آزمایش آمادست،رفتیم آرین بانک و فیش ها را پرداخت کردیم،دوباره برگشتیم آزمایشگاه،جواب آزمایش آماده بود !!!بیست دقیقه هم نشد!!!(قضاوتش با خودتون)...همه مدارک رو بردیم کنسولگری تحویل دادیم،گفتن فردا صبح ساعت ۱۱ بیاین پاسپورتتون با ویزا آمادست...برگشتیم شهرک جبرئیل و بقیه روز رو استراحت کردیم تا نزدیکای غروب،غروب هم رفتیم امامزاده عبدالله(ع) که در پایین شهرک جبرئیل بود،بعد هم داخل شهرک و مغازه هاشو گشتیم...یه حس غیر قابل وصف،خیلی خوشحال بودم،دور و برم همش همشهری بودن و همه هم از مردم هزاره،رفت و آمد کاملا عادی بود و مردم زندگی عادی خودشونو دنبال میکردن،حضور پررنگ دخترها و زن ها در جامعه،امنیت و آرامش و خیلی چیزای خوب دیگه...جالبه بدونید که بیشتر خانم ها و دخترخانم ها از پوشش چادر رنگی برای پوشش در بیرون از خانه استفاده میکنن،عده کمی از چادر مشکی استفاده میکنن،در کل بیشتر مردم از رنگ های شاد برای پوشش استفاده میکنن...در شهرک جبرئیل زنان کمی را دیدم که از چادر با روبند استفاده کنن اما در خود شهر هرات زیاد بود...اکثر سرک های شهرک خاکی بود و فقط سرک اصلی پخته بود...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      صبح روز پنج شنبه ۲۸ مهر دوباره رفتیم هرات،اول رفتیم کمپ انصار تا بقیه کمک نقدیمان را بگیریم،بعد از گرفتن کمک ها به اتفاق خواهرم رفتیم به سمت آرامگاه خواجه عبدالله انصاری،عجب جایی بود!!!واقعا یک مکان تاریخی بود،البته ناگفته نماند که این مکان یکی از زیارتگاههای اهل تسنن است و هیچ شیعه ای به آنجا نمیرود ولی من و خواهرم بخاطر علاقه ای که داشتیم و برای رفع حس کنجکاوی رفتیم،بالاخره هرچی باشه خواجه عبدالله انصاری یکی از بزرگترین شاعران و نویسندگان افغانستان بوده...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      ساعت نزدیک ۱۰:۳۰ دقیقه بود که به سمت کنسولگری ایران برگشتیم،پاسپورتامون ویزا شده آماده بود،پاسپورت ها را گرفتیم...با خواهرم تصمیم گرفتیم پیاده یه گشتی داخل هرات و بازار و دکان ها بزنیم،دکان ها پر بود از اجناس ایرانی،چینی،هندی،اندونزی و ... . بعد داخل پاساژ هرات پلازا رفتیم که شیک ترین و گران فروش ترین پاساژ هرات است،اکثرا لباس مجلسی زنانه،کیف و کفش،کت و شلوار،لوازم آرایش و زیور آلات بود ولی انصافا پاساژی شیک و مدرن بود...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

  

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      بعد به پارکی در وسط سرک رفتیم که به چوک گلها معروف بود،همه یک رقم دیگه نگاه میکردن،بعد فهمیدیم به پارک موادفروش ها و معتادها رفتیم...

آپلود سنتر عکس رایگان

      از پارک بیرون آمدیم،به موزه ملی هرات رفتیم اما خبری از موزه نبود،از عسکر دم در پرسیدیم،گفت:موزه به ارگ انتقال یافته و اینجا فقط کتابخانه مانده است...پرسان پرسان ارگ(قلعه اختیارالدین) را پیدا کردیم اما درِ آن بسته بود و نگهبانش گفت:همیشه بسته است...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      خسته شده بودیم،برگشتیم شهرک جبرئیل،ساعت نزدیک ۳ بعدازظهر بود،بعد از نماز و ناهار رفتیم داخل بازارهای شهرک برای خرید سوغاتی،چای سبز و سیاه و پارچه گرفتیم...غروب همان روز رفتیم به محله حاجی عباس که یکی از اقوام دیگرمان آنجا بود،شب را آنجا ماندیم...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      جمعه صبح ۲۹ مهر به اتفاق فامیل ها رفتیم هراتگردی،اول رفتیم تکیه حضرت ابوالفضل (ع)،زیارتگاه شیعیان هرات که با با کمکهای ایران در حال بازسازی بود،به کتابفروشیش هم رفتیم،تماما کتاب ها و سی دی های مذهبی ایران...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      از آنجا به مسجد جامع هرات رفتیم،یک مسجد بسیار بزرگ و قدیمی...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      بعد دوباره در خیابان ها و بازار گشتیم،افغانستان مصرف کننده کالاهایی است که اکثریت آنها از نظر کیفیت هیچ درجه بندی مشخصی ندارند(اجناسی بی کیفیت)،هیچ محدودیتی هم برای خرید و فروش وجود ندارد،هر چیزی که بخواهی پیدا میکنی،از شیر مرغ تا جان آدمیزاد،فقط پول بده!!!دیگه برای گشت و گذار وقت نداشتیم،برگشتیم محله حاجی عباس...فردا صبح قرار بود راه بیفتیم سمت ایران،برای همین زودتر خوابیدیم...ساعت ۷ صبح شنبه ۳۰ مهر از دروازه ملک راه افتادیم سمت مرز اسلام قلعه(دوغارون)،در راه برگشت بغض گلویم را گرفته بود و اشک در چشم هایم جاری شده بود،دلم میخواست گریه کنم،از اینکه خاک وطنم را ترک میکردم خیلی ناراحت بودم.ساعت ۹ صبح رسیدیم به مرز اسلام قلعه-دوغارون.بعد از بازرسی زیاد خودمان و ساک ها طی ۵ مرحله(۳ مرحله توسط پلیس افغانستان و ۲ مرحله توسط پلیس ایران)سوار ماشین های مشهد شدیم...ساعت ۲ بعدازظهر رسیدیم مشهد و بعد از کلی دوندگی تونستیم یه هتل که اتاق خالی داشت پیدا کنیم...آن شب را در مشهد ماندیم،رفتیم زیارت بارگاه امام رضا (ع)...(جای دوستان خالی)...

آپلود سنتر عکس رایگان

 

آپلود سنتر عکس رایگان

      صبح روز یکشنبه ۱ آبان دوباره رفتیم زیارت و بعد هم رفتیم موزه آستان قدس رضوی...در آخر هم رفتیم خرید سوغاتی،بعد از خرید و تحویل اتاق راه افتادیم سمت پایانه مسافربری امام رضا(ع)...برای ساعت ۵ غروب بلیط گرفتیم برای کرج...ساعت ۸ صبح روز دوشنبه ۲ آبان رسیدیم کرج و از اونجا سوار ماشین شدیم تا برسیم خونه...ساعت ۹ صبح رسیدیم خونه...و این بود ماجرای سفر یک هفته ای ما به افغانستان و هرات باستان...برای اولین بار در عمرم خاک وطنم و مردمانش را دیدم و این برایم یک تجربه شیرین و به یاد ماندنی خواهد بود،ترجیح میدهم با تمام سختی ها و کاستی هایی که وجود دارد باز هم در کشور خودم زندگی کنم و به مردم کشورم اگر لیاقت داشته باشم خدمت کنم،افغانستان عزیز اگر عمری باقی بود با دست پر به آغوشت باز خواهم گشت...

پ.ن:در کل وضعیت شهر هرات خوب است،امنیت و آرامش برقرار بود،زندگی عادی جریان داشت،امنیت داخل شهر بدست نیروهای داخلی داده شده بود و خبری از حضور نیروهای خارجی در شهر نیست،تعصبات کمتر شده است،آب لوله کشی و برق 24 ساعته در تمام جاهاییکه ما رفتیم وجود داشت،گاز هم با کپسول بود،سوخت زمستان خانواده ها از چوب،زغال سنگ،خاک اره و ... تأمین میشود،همه سخت در تلاش و کوشش هم در کار و هم برای یادگیری هستند،با پشتکاری بسیار زیاد که جای تحسین دارد،کمتر کسی را میبینی که وقت خود را بیهوده بگذراند،حس قناعتی در وجود مردم بود که بسیار خوب بود،خیلی از اجناس تولید خود افغانستان بود از قبیل انواع نوشابه،آب میوه،گوشت مرغ و ...،لبنیات،انواع میوه و سبزیجات،لامپ کم مصرف و خیلی چیزای دیگه که جای بحثش اینجا نیست  و باید شکر کرد که این پیشرفت ها هر چند کوچک ولی نویدبخش پیشرفت های بزرگتر است...کمی و کاستی هایی هم وجود داشت از قبیل:بهداشت و نظافت عمومی بسیار ضعیف است،فاصله طبقاتی مردم بسیار زیاد است(عده ای در پول غرق هستند و عده ای به نان همان لحظه شان محتاج)،دولت مرکزی ضعیف است،هیچ برنامه ریزی اجتماعی و شهری مشخصی در جهت پیشرفت وجود ندارد و اگر هم هست با سرعتی بسیارکم،بی قانونی و رشوه خواری بیداد میکند،هرکس به فکر خودش است و به کس دیگری فکر نمیکند از سرمایه دار بگیر تا مستمندان و این مسائل بسیار ناراحت کننده است...به امید روزی که دیگر شاهد اینگونه مسائل در کشور عزیزمان افغانستان نباشیم،به امید روزی که شاهد پیشرفت روز افزون کشورمان در همه ی زمینه ها باشیم...همه با هم دعا کنیم برای پیشرفت حال و آینده ی وطنمان افغانستان...زنده باد افغانستان

 

در پست بعدی تعدادی از عکس هایی که از شهر هرات و بازار گرفته ام را برایتان میگذارم،منتظر باشید...