قصه ناتمام...مهاجرت به استرالیا
زوج
جوانی تازه از راه رسیده بودند از سیمای شان پیدا بود که هر دو همدیگر شان را خیلی
دوست داشتند، خوشبخت به نظر می رسیدند دارای پسری خوشگلی بودند او را علی طه صدایش
می کردند،علی طه تازه می تواست راه برود ، خیلی به آرامی راه می رفت تا به زمین
نخورد، آرام آرام گام بر میداشت، وی با مادرش هر روز لحظاتی را در بیرون از خانه
سپری می کرد، رو به روی خانه وی میدان خاکی بود که «علی طه» هر روز در آن خاک بازی
می کرد، مادرش نیز توده های چوب و سنگ ریزه ها را جمع آوری می کرد تا برای پسرش
خانه ی بسازد و لحظه ی مصروف شود.
او یگانه فرزند خانواده بود که غم و غصه
مهاجرت را از چهره پدرو مادرش می زدود، گر چه نوعی گرفتگی و یاس در چهره آنان دیده
می شد ولی شیطنت ها و شیرین زبانی های پسرش همه خستگی های روزگار را به دنیای از
شادی و نشاط مبدل می کرد
اما اکنون دیگه از علی طه و مادرش خبری نیست، هیچگاه
نمیآیند با خاک بازی نمی کنند، همگان فکر کنند شاید دیگر علی طه بزرگ شده با خاک
بازی نمی کند، کاش او بزرگ می شد اما همیشه با خاک بازی میکرد.
جاییکه علی طه
لحظه های دوری از وطن را با خاک بازی سپری می کرد، یکی از شرکت های مخابراتی اجاره
کرده اطرافش را با میله های ظریف فلزی حصار کشیده، دیگر از علی طه خبری نیست، او
نمی تواند اینجا بیاید، او دیگر توان بازی کردن را ندارد.
هر زمان که از آن محل
رد می شوم به یاد آن لحظه های می افتم که علی طه در دنیای کودکانه اش غرق خاک بازی
بود گاه گاهی به زمین می افتاد، مادرش بی تابانه می دوید یگانه فرزندش را از زمین
بلند می کرد گرد و خاک لباسش را می تکاند و بوسه بارانش می کرد.
ای کاش علی طه
می بود، صد حیف که او دیگر نیست، آری او رفت نه تنها بلکه با پدرو مادرش با هم
بدنبال آرزوی که همه اعضا خانواده اش را از ایران به افغانستان و از آنجا به
اندونزی کشاند.
گاهگاهی که با پدر علی طه با هم می نشستیم سر صحبت باز می شد هر
کی از مسیر راه و سختی های که کشیده بودند قصه می کردیم وی نوعی ترس و دلهره و
ناامیدی در دلش ایجاد می شد برایش می گفتم برادر چرا همینجا(اندونزی) نمی نشینید
همینجا کیس بیندازید همه این خطرها را که پشت گذاشته اید بس است، ظاهرا گفته های
مرا تایید می کرد و می گفت راست میگی وقتی که از مالزی آمدیم شب بود قچاقبر ما را
سوار بر قایق کوچکی کرد و به راه افتادیم ولی در مسیر راه دریا طوفانی شد دست از
زندگی ام شسته بودم به راستی که سفر دریا خطرناک است…
عاقبت در یکی از شب های
تابستانی شب 27اگوست 2012 شبانگاه محل را بی خبرانه ترک کرده رفتند چه ترکی ! برای
همیشه جمع کثیری از هم وطنان پناهجو رفتند تا به سرزمین آرزوها برسند، آنها همه بی
خبرانه از سرنوشت ، سوار مرکب مرگ می شوند آرام آرام پیش می روند تا پس از دو شبانه
روزی که هنوز در آب های اندونزی بوده آرامش دریا به هم می خورد، دریا با آدمها خشم
می گیرد، دریا خشمگین .و خروشان می شود، همه مسافرین در بین آب سرگردانند، دریا
دهان باز نموده تا همه را ببلعد، دیگر امیدی برای زنده ماندن نیست، امواج یکی پشت
سر هم سر می رسد، عاقبت موجی خروشنده یی کشتی را از هم میدرد، با تاسف کشتی حامل
پناهجویان در آبهای اقیانوس هند دچار سانحه ی شدیدی می شود، همه مسافرین در بین
امواج خروشان رها و سرگردان می مانند، عده ی کمی شاید نزدیک به 50 نفر توسط گروه
امداد استرالیای نجات می یابند، سر انجام پس از آنکه کشتی حامل پناهجویان دچار
سانحه شدیدی گردیده بود شب 29 اگوست 2012 علی طه و خانواده اش با ده ها تن از
پناهجویان دیگر در قعر دریا برای همیشه فرو
رفتند.
گل گندم
منبع:اخبار مهاجرین
زیر نامش بنویسید که او تنها بود